در تمنای غروب
به سحرگاه نیاز
خلاء نور تو بود
خاک زانویی من
عطر گلهای سواگشتهی باد
چهرهی سرخی موهای تو بودند هنوز
روی گندمهای زرد
بین لالایی یاد تن تو خواب شدم
و خماری نگاهی که مرا
به سپهر
به مصاف دل آبی زلالت میبرد
هیت دادن شماها رو نمیفهمم، هر جایی زنها در یک فرهنگ بسته و سنتی قدمی برای شکستن اون طرز فکر عقبمونده بردارن باعث خوشحالی قلبی من میشه. دیگه به این نمیپردازم که کپیرایت تو موسیقی ایران عملا یه جوک شده ولی صدای هیچکدومتون در نمیاد.
مطمئنم از هر ده نفری که این جارهای کینک رو دارن با اشتیاق پر میکن و با ما به اشتراک میذارن، یازده تاشون از شدت شرم نمیتونن پنج تا جمله به فارسی تو تخت صحبت کنن.
دیگه هر کی وارد رابطه میشه از همون اول درگیر اینه که مقصر و قربانی رو مشخص کنه. که فقط تهش بگه دیدی گفتم مردا/زنا فلانن و نباید بهشون اعتماد کرد. بابا یکم اون سینه رو باز کن. یکم بجنگ. یکم عاشق باش.