چهار بار با لحنهای مختلف،از ارعاب و تهدید تا عزیزم قربونت برم ازش خواستم اینکار رو نکنه، عموما مینداخت به شوخی خنده. یهبار ناناستاپ یه ربع بهش تاختم. با زبان آخته بهش تاختم، آخرین بارش شد. یادمه یکی از جملههام این بود که مگه من زیدتم باهام اینجوری حرف میزنی؟! عجیب روزی بود.