من داشتم با ظرافت تمام ظرفم رو میشستم و حتی نمیذاشتم تو سینک. دونهدونه میذاشتم تو آبکش خودم.
یه دختره اومد تو آشپزخونه، جلوی چشمام ماگ منو برداشت، توش آب ریخت و ازش خورد، همونو آب (فقط آب!) زد و گذاشت کنار بقیه ظرفها.
دیگه هرگز از اون ماگ استفاده نکردم. :))))))))
ترم ۱ ارشد بودم،
یه روز داشتم سماق میمکیدم تو خوابگاه که یکی از بچههای سال بالایی رندوم!!بدون در زدن اومد تو اتاق و با عجله قفسه کتابامو گشت؛
منم خیلیییی متحیر و متعجب پرسیدم چیزی لازم داری؟
گفت اره دنبال دفترچه بیمهت میگردم که برم دکتر.
تازه فهمیدم اومدم تو چه طویلهای:))